تبليغاتX
فعالين كمپين يك ميلون امضا شهرستان آمل
قوانين تبعيض آميز بايد تغيير كند

پاییزه و هوای  خنک و  مطبوعش  آدم رو وامی داره که برای قدم زدن بیرون بره ..

غروب هست به اصرار یکی از دوستان برای قدم زدن می ریم که ای کاش نمی رفتم …

بعد از ساعتی به طرف خونه برگشتیم .،نزدیک خونه بودیم ..از دور زنی با بچه کوچیکی سر کوچه ایستاده بود و مدام سرشو به اطراف می چرخوند انگاری منتظر کسی بود .. مرتب با گوشیش شماره می گرفت ..نگاهش به درون کوچه افتاد به طرف من و دوستم …وقتی مارو دید به سمتون اومد..

به من که رسید گفت :

اسم این کوچه چیه ؟ می خوان فامیلام بیان دنبالم ..اگه می شه من زنگ می زنم شما آدرس دقیق اینجا که من هستم رو بدید که بیان دنبالم ..گم نشن یه وقت !!

شماره گرفت گوشی رو به دستم داد ..منم دیدم آقایی پشت خط بود ..داشتم آدرس می دادم که …می ایی جاده فلان ….کوچه فلان

مرد پشت خط گفت ما الان همون کوچه هستیم ..

گفتم الان همین کوچه هستید بیایید تا انتها ..که

یهو زن گوشی رو ازم قاپید و باهاش شروع به حرف زدن کرد …زیر نور تیر چراغ برق صورت زن رو دیدم

خیلی قشنگ بود به خصوص چشماش

می شه گفت آرایش خوبی نداشت ، یعنی آرایش چشماش با رژلبش و رنگ سایه چشماش هم عجیب بود

لباسهاش شاید مد بیشتر از پنج سال پیش بود

یه کم شک کردم

به بچه نگاه کردم ..دیدم یه دختر کوچولوی دوساله که یه روسری هم به سرش بسته و یه کفش تابستونه با رنگی تیره به پا داشت ..بهش لبخند زدم و نازش کردم

زنه به طرف سرکوچه راه افتاد و هی ازمن می پرسید اینجا کجاست ؟

گفتم مگه غریبی؟

در جوابم گفت :

آره اینجا نمی شینم  ، از شهر دیگه اومدم

بچه به مادرش چسبیده بود ..یه لحظه ازش دور نمی شد…

دیگه به سرکوچه رسیدیم ..

شکم قویتر شده بود   .. دوستم هم مثل من بهت زده به بچه و مادرش نگاه می کرده

زن گفت : پس چرا نیومدند می شه دوباره بهشون آدرس بدی ..

بازم گوشی رو به دستم داد

مونده بودم چیکار کنم.. بهش گفتم :

این دفعه گوشی رو از دستم نگیر بذار آدرس رو دقیق بگم بهشون ..که اینجا با بچه نمونی گرفتار …

مرد از پشت گوشی می  گفت ما تو کوچه ی فلانیم

می تونستم آدرس غلط بدم و بپیچونمش

ولی تلفن داشتند و باز هم رو پیدا می کردند و فایده ای نداشت

گفتم بپیچ سمت چپ یه کم بالاتر می بینی این خانم رو با بچه

گوشی رو قطع کردم

حالم بد بود

زن گفت : بچه پیشتون باشه برم در خونه رو ببندم..( خونه چه کسی رو؟؟ )

خیلی خوش تیپ بود با اونکه لباسهای خوبی هم تنش نبود

رنگ بچه زرد بود خیلی پریده رنگ بود .. دختر بچه با شنیدن این حرف پاهای مادر رو بغل کرد و بهش چسبید و زد زیر گریه

اعصابم خورد شده بود …گفتم هر جای  می ری بچه رو با خودت ببر نمی بینی گریه می کنه

دوباره بچه رو ناز کردم گفتم نون می خوری؟

سرشو زودی تکون داد یعنی آره …بلافاصله با شنیدن کلمه ی نون گریه اش قطع شده بود ….یعنی اینقدر گشنه بود ؟؟

به دوستم گفتم یه تکه نون بهش بده که …

مادرش یهو به من گفت :

سمند چه جور ماشینی هست ؟ چه شکلیه؟ دونفرن …می آن دنبالم ..

گفتم …سمند … لکنت گرفتم ..دو نفر ..دو مرد ..با بچه کجا می خواد بره ؟؟

..

همه ی این اتفاقا در عرض چند دقیقه افتاد

دیگه نتونستم از بچه جدا شم

یهو یه سمند مشکی با دو نفر سرنشینش ترمز کرد

اوه

چقدر بد ترکیب

چقدر خورد کننده

زن چه ناشیانه رفتار می کرد

مکث کرد بهشون نگاه می کرد معلوم بود اصلن نمی شناسه اونا رو و کسی بهش معرفیشون کرده

داشتیم ازشون جدا می شدم

تحمل نگاه کردن نداشتم

فکر می کردم دارن..طناب دار رو دور گردنم می ذارن   خفه بودم ..داشتم خفه می شدم

شلاق می خورم

دستامو گرفتم جلوی صورت

که یهو بچه مارو صدا زد

با یه جیغی ما رو صدا زد …

نون می خواست

نون تو دست دوستم تکه شده بود ولی اینقدر داغون بودیم که یادمون رفت بدیمش به بچه

گفتم برو نون رو بهش بده

مادرش گفتم نه نمی خواد ..

با عصبانیت گفتم نمی بینی می خواد ..خوب لابد گشنه هست …

بچه نون رو گرفت و بلافاصله شروع به خوردن کرد

کاری ازم بر نمی اومد

هیچ کاری …

اشکبار به خونه نرفتم که  ای کاش می شد گریه کنم

همه فهمیدند من حالم بده

از خنده هام خبری نبود

تمام شب به اون بچه دوساله فکر می کردم

آیا صبر می کنن بچه بخوابه بعد کارشون رو بکنن ؟

یا به بچه داروی خواب آور می دن؟

نکنه به بچه هم آزاری برسونن ؟

و هزار تا  حرف که فقط کلمه ی بچه توشون یکی بود …

یکی از دوستانم گفت ناراحت نباش و یادت باشه اون بچه مادر داره ….

ولی مادری که می پرسه ماشین سمند چه شکلیه ..و با دیدن اون ماشین خوشحال  بود و به سمتش رفت ..

اوه

می دونم مادر داشت ولی …….

به خودم لعنت می دادم ..چرا کاری ازم بر نمی آد…

کاری ازم بر نمی آد جز نوشتن و در خود فرو رفتن

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 مهر1387ساعت 12:48  توسط كمپين آمل  | 

تخته سیاه _ مهسان عزیزی

آقای دبیر به تخته سیاه ِ کلاسمون با تعجب نگاه کرد …

زودتر از بچه های دیگه به کلاس اومدم ،

تنها بودم و حوصله ام سر رفته بود ..رفتم کنار تخته سیاه کلاس و با گچ سفید وسط تخته نوشتم.

“جمع آوری یک میلیون امضا برای تغییر قوانین تبعیض آمیز “

گوشه ی راست ِ تخته با گچ ِ قرمز نوشتم “تاثیر قوانین در زندگی زنان”

و گوشه ی چپ ِ با رنگ آبی نوشتم ، مجموعه قوانین در ایران ، زنان را جنس دوم قلمداد کرده و بر آنان تبعیض روا می دارد ، آن هم در جامعه ای که بیش از 60 در صد از پذیرفته شدگان دانشگاه ها را زنان تشکیل می دهند .

و بعد از نوشتن این جملات رفتم رو نیمکت نشستم و چند دقیقه نشد که یکی یکی از همکلاسی هام به کلاس اومدند و بالاخره دبیرمون هم اومد.

فکر می کردم متوجه نمی شه و تخته رو پاک می کنه که درس رو شروع کنه ،

آقای ِ ع ، دبیر زیست شناسی مون مردی حدودن 50 ساله بود ،

دبیر نگاهی به نوشته های رو تخته کرد و رو به شاگردها کرد و گفت :

جمع آوری امضا ؟ کی اینارو نوشته ؟

من از جام بلند شدم و گفتم : من نوشتم و من امضا جمع می کنم .

لبخند زد و گفت : برای چی امضا جمع می کنی ؟

گفتم : برای اینکه حقوق من با شما که یه مرد هستید برابر بشه یعنی باید بشه.

آقای دبیر سرشو تکون داد و تایید کرد و ازم پرسید آیا مردها هم می تونن امضا بدهند ؟

در جوابش با شادی زیادی که تو دلم پر شده بود ، گفتم آره ، زن و مرد می تونن امضا کنن ، فقط باید بالای 18 سال باشن.

دبیر ازم کاغدهارو خواست و شروع به خوندن کرد.

سرش رو بلند کرد و با احترام زیادی به من گفت می تونم ببرم خونه ، کاغذی داری که خونه بچه ها امضا کنند ؟

گفتم بله دارم ، ..یه دفترچه و فرم مخصوص امضای جمعی رو به اقای دبیر دادم

و دبیر بعد از اینکه اونارو تو کیفش گذاشت ، شروع کرد به درس دادن.

من بر خلاف همیشه که تو این درس مشکل داشتم و تو کلاس خوابم می گرفت ، تا آخر کلاس با ذوق به درسام گوش می دادم و حس قشنگی بهم دست داد که تا ساعت ها با من بود .

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 مهر1387ساعت 12:44  توسط كمپين آمل  | 

خوب دیگه امضا گرفتن خیلی سخت شده تو شهر کوچیک ما، اگه مکانی رو دوبار بریم کاملن شناخته می شیم..امروز شروع پاییزه ،

من و مهسان سری به خیابونا زدیم و سعی کردیم تا بتونیم دست کم چند امضایی جمع کنیم .

من دم درب مغازه ایی به جوونی برخورد کردم ، به ظاهرش می اومد امروزی باشه و ..تو امضا گرفتن نباید توجه ای به ظاهر کرد ولی خوب گاهی نمی شه ، ناخودآگاه آدم سعی می کنه یه نگاه بندازه و حدس بزنه تفکرات طرف روبرو خودشو …(فکر می کردم این مرد امضا می کنه )

برگه کمپین رو بهش نشون دادم …گفتم اگه توضیحی بخواهین در خدمتم …

خوند به وسطای نوشته اومده بود که سرش رو بلند کرد و نگاهی به سرتاپای من انداخت ، ….

منتظر سوال بودم و سعی داشتم ذهنم رو آماده کنم ..که یهو گفت:

شما باید لباست بوی پیاز داغ بده ، باید ارثتون نصف باشه تا هوس نکنید خودسرانه زندگی کنید ..شما باید فقط غذا بپزید و بچه داری کنید

خدا اینطور خلقتون کرده و …و شما باید..

حرفهاشو گفت و منتظر عکس العمل من بود..

نیشحند به لب داشت

منم با خونسردی گفتم

خوب نظرتون همینه؟ این بیانیه در مورد مسایل حقوقی زنان است …توضیح خواستید بگویید ورنه مزاحم وقتتون نمی شم ..

کمی مکث کردم و با گفتن کلمه ی خداحافظ ازش دور شدم …به نظر خودم خونسرد بودنم براش کافی بوده چون واقعن قصد عصبانی کردن منو داشته ..

.

مهسان گفت چی شده ؟

گفتم هیچ بریم جایی دیگه …دیگه هرگز به ظاهر کسی نگاه نمی کنم و هر جور که باشه

تو مسیری که راه می رفتیم اکثرن جوونا بودن …با خیلی ها حرف زدیم و امضا گرفتیم ..بعضی هم امضا نکردند با دلایل خودشون .

.اینکه تا نود درصد واقعن برای ترس امضا نمی زنند …( از این تعداد که از امضا زدن خوداری می کنند می پرسیم و غلت بیشترشون اینکه دنبال دردسر نیستند و می ترسند )

می ترسند براشون دردسر بشه ..خوب با اینهمه دستگیری های که در مورد یاران کمپینی اجرا می شه و حکمهای ناعادلانه ..این ترس را باید انتظار داشت. اصلن این دستگیری ها برای ترسوندن مردم هست.

شاید امضاهامون به ده تا نرسید که عزم خونه کردیم …

تو شهر کوچیک من کم می شد در اماکن عمومی امضا گرفت ولی به هر یک امضا هم قانعیم و اونو موفقیت می دونیم ، چون کسی دیگه با قوانین زن ستیز آشنا شده و لوزم تغییر این قوانین رو درک می کنه و همراه در این راه می شود ……..

فرشته

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 مهر1387ساعت 12:42  توسط كمپين آمل  |